بچه های متالورژی91 باهنر
 

روزیست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد.............ابر از رخ گلزار همی شوید گرد

بلبل به زبان حال خود با گل زرد................فریاد همی زند که می باید خورد

زین دشت کز آن خوف و خطر می زاید..............حیرت به فراز حیرتم افزاید

معلوم نشد که از کجایند و چه جا...............یک قافله می رود ، یکی می آید

 صیاد ازل که دانه در دام نهاد................صیدی بگرفت و آدمش نام نهاد

هر نیک  و بدی که می رود در عالم..............او می کند و بهانه بر عام نهاد

 عشقی که مجازی بود آبش نبود..................چون آتش نیم مرده تابش نبود

عاشق باید که سال و ماه و شب و روز...........آرام و قرار و خورد و خوابش نبود

 عمرت تا کی به خود پرستی گذرد...............یا در پی نیستی و هستی گذرد

می نوش که عمری که اجل در پی اوست.............آن به که بخواب یا که بمستی گذرد

قومی ز گزاف در غرور افتادند...........قومی ز پی حور و قصور افتادند

معلوم شود چو پرده ها بردارند.............کز کوی تو دور دور دور افتادند

 گویند بهشت و حور عین خواهد بود........آنجا می ناب و انگبین خواهد بود

گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک...........چون عاقبت کار همین خواهد بود

 من می خورم و هر که چو من اهل بود.................می خوردن من به نزد او سهل بود

می خوردن من حق ز ازل می دانست....................گر می نخورم علم خدا جهل بود

 می گر چه حرام است ولی تا که خورد.................آنگاه چه مقدار و دگر با که خورد

هر گاه که این سه شرط شد راست بگو.................می را نخوردند مردم دانا که خورد

 یاران چو باتفاق دیدار کنید..................باید که ز دوست یاد بسیار کنید

چون باده خوشگوار نوشید بهم...............نوبت چو بما رسد نگونسار کنید

 ای دوست غم جهان بیهوده مخور.................بیهوده غم جهان فرسوده مخور

چون بود گذشت و نیست نابود پدید......................خوش باش و غم بوده مخور

 با ساده رخان باده ناب اولیتر.....................و اندر مستی دیده پر آب اولیتر

چون عالم دون به کس وفایی نکند.................از باده در او مست و خراب اولیتر

 با یار چو آرمیده باشی همه عمر..................لذات جهان چشیده باشی همه عمر

همه آخر کار رحلتت خواهد بود.....................خوابی باشد که دیده باشی همه عمر

 در موسم گل باده گلرنگ بخور...................با ناله نای و نغمه چنگ بخور

من می خورم و عیش کنم با دل شاد....................گر تو نخوری من چکنم سنگ بخور

 دی کوزه گری بدیدم اندر بازار........................بر پاره گلی لگد همی زد بسیار

و آن گل بزبان حال با او می گفت :....................من همچو تو بوده ام مرا نیکودار

 زان می که شراب جاودانیست بخور....................سرمایه لذت جوانیست بخور

سوزنده چو آتش است لیکن غم را....................سازنده چو آب زندگانیست بخور

 عمرت چو دو صد بود چه سیصد چه هزار....................زین کهنه سرای برون برندت ناچار

گر پادشهی و گر گدای بازار......................این هر دو بیک نرخ بود آخر کار

 معشوقه که عمرش چو غمم باد دراز...................امروز بدو تلطفی کرد آغاز

بر چشم من انداخت دمی چشم و برفت......................یعنی که نکوئی کن و در آب انداز

 آن می که حیات جاودانیست بدوش........................سرمایه لذت جوانیست بدوش

سوزنده چو آتش است ، لیکن غم را...........................سازنده چو آب زندگانیست بدوش

 خیام اگر زباده مستی خوش باش..........................با ماه رخی ، اگر نشستی خوش باش

چون عاقبت کار جهان نیستی است........................انگار که نیستی چو هستی خوش باش

 در کارگه کوزه گری رفتم دوش........................دیدم دوهزار کوزه گویا و خموش

هر یک بزبان حال با من گفتند..........................کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش

 سر مست به میخانه گذر کردم دوش.......................پیری دیدم مست و سبوئی بر دوش

گفتم ز خدا شرم نداری ای پیر....................................گفتا کرم از خدا می نوش خموش

 هفتاد و دو ملتند در دین کم و پیش..............................از ملتها عشق تو دارم در پیش

چه کفر و چه اسلام چه طاعت چه گناه........................مقصود توئی بهانه بردار ز پیش

 افسوس که بی فایده فرسوده شدیم.......................وز داس سپر سرنگون سوده شدیم

دردا و ندامتا که تا چشم زدیم..................................نابود بکام خویش نا بوده شدیم

 ای چرخ ز گردش تو خرسند نیم........................آزادم کن که لایق بند نیم

گر میل تو با بی خرد و نااهل است...........................من نیز چنان اهل و خردمند نیم

 ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم.......................وین یکدم عمر را غنیمت شمریم

فردا که از این دیر فنا در گذریم..............................با هفت هزار سالگان سر بسریم

 ایزد چو نخواست آنچه من خواسته ام............................کی گردد راست آنچه من خواسته ام

گر هست صواب آنچه او خواسته است.........................پس جمله خطاست آنچه من خواسته ام

 ای مفتی شهر از تو پر کار تریم................................با این همه مستی ز تو هوشیارتریم

تو خون کسان نوشی و ما خون رزان...........................انصاف بده کدام خونخوارتریم

 برخیز و بیا که چنگ بر چنگ زنیم..........................می نوش کنیم و نام بر ننگ زنیم

سجاده بیک پیاله می بفروشیم..............................وین شیشه زهد بر سر سنگ زنیم

 در مسجد اگر چه با نیاز آمده ام............................حقا که نه از بهر نماز آمده ام

اینجا روزی سجاده دزدیده ام................................آن کهنه شده است باز باز آمده ام

 گویند مرا که می پرستم هستم............................گویند مرا فاسق و مستم هستم

در ظاهر من نگاه بسیار مکن...............................کاندر باطن چنان که هستم هستم

 مقصود ز جمله آفرینش مائیم..........................در چشم خرد جوهر بینش مائیم

این دایره جهان چو انگشتری است..........................بی هیچ شکی نقش نگینش مائیم

 من باده خورم ولیک مستی نکنم........................الا بقدح دراز دستی نکنم

دانی غرضم ز می پرستی چه بود................................تا همچو تو خویشتن پرستی نکنم

 میلم به شراب ناب باشد دایم.............................................گوشم بنی و ریاب باشد دایم

گر خاک مرا کوزه گران کوزه کنند...................................آن کوزه پر از شراب باشد دایم

 یک چند به کودکی به استاد شدیم..............................یک چند ز استادی خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که ما را چه رسید.................................از خاک در آمدیم و بر باد شدیم

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من..........................وین حرف معما نه تو خوانی و نه من

هست از پس پرده گفتگوی من و تو...............................چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

 اکنون که زند هزار دستان دستان.................................جز باده لعل از کف مستان مستان

برخیز و بیا که گل بشادی بشکفت................................روزی دوسه داد خود ز بستان بستان

 برخیز و مخور غم جهان گذران...............................بنشین و جهان به شادمانی گذران

در طبع جهان اگر وفائی بودی.................................نوبت به تو خود نیامدی از دگران

 تا بتوانی خدمت رندان می کن............................بنیاد نماز و روزه ویران می کن

بشنو سخن راست ز خیام ای دوست..................................می میخور و ره میزن و احسان می کن

 روزی که گذشت از او دگر یاد مکن..........................فردا که نیامدست فریاد مکن

بر نامده و گذشته بنیاد مکن...................................حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

 قومی متفکرند در مذهب و دین..........................جمعی متحیرند در شک و یقین

ناگاه منادئی در آید ز کمین...........................کای بیخبران را نه آنست و نه این

 گویند مرا که می بخور کم تر از این...............................آخر به چه عذر بر نداری سر از این

عذرم رخ یار و باده صبحدم است..............................انصاف بده چه عذر روشن تر از این

 اندیشه عمر بیش از شصت منه......................هر جا که قدم نهی بجز مست منه

زان بیش که کاسه سرت کوزه کنند................................تو کوزه ز دوش و قدح از دست منه

 تا چند مسجد و نماز و روزه..............................در میکده ها مست شو از در یوزه

خیام بخور باده که این خاک ترا......................................گه جام کنند و گه سبو گه کوزه

 تا کی غم آن خورم که دارم یا نه.................................وین عمر بخوشدلی گذارم یا نه

پر کن قدح باده که معلومم نیست....................................کاین دم که فرو برم بر آرم یا نه

 تا کی ز غم زمانه محزون باشی...........................با چشم پر آب ز دل پر خون باشی

می نوش و به عیش کوش و خوشدل میباش...........................زان پیش کزین دایره بیرون باشی

 چندین غم بیهوده مخور شاد بزی................................وندر ره بیداد تو با داد بزی

چون آخر کار این جهان نیستی است.............................انگار که نیستی و آزاد بزی

[ شنبه یازدهم خرداد 1392 ] [ 9:56 PM ] [ ali najarpur ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

بچه های متال91 خوش اومدین وبلاگ خودتونه بچه های دیگه هم از هر کجا که میاین مقدمتان گلباران